ساعت 12 شب گفتیم حیف که نیستیم تهران
گفت: خوب بریم!
بریم؟؟!!!ای ول!
رفتیم
خدایا شکرت..پشت سر آقا نماز خوندم
خدایا شکرت بابت این نعمت
و شکرت بابت این سیل جمعیتی که دیدم و حس کردم و خندیدم و گریستم از اینهمه ارادت و عشق
لينك | نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 10:32 توسط سما و فرهاد |