تبليغاتX
ღஜღஜღ زندگی دو تا دیوونهღஜღஜღ

ღஜღஜღ زندگی دو تا دیوونهღஜღஜღ
سلام


ماه مبارک رمضان مبارک

بیاید برای هم دعا کنیم

لينك | نوشته شده در شنبه 1388/05/31ساعت 4:51 توسط سما و فرهاد |
رفتار من عادیست...
 

رفتار من عادیست......

این روزها

احساس میکنم دیگر مثل 2-3 سال پیش ، نمیتوانم حرفهایم را مخفی کنم ، در حالی که

حرفهایم فریاد میزنم . احساس میکنم حرفهایم آنچنان عریان است ، که هم انها که نمیخواهم

و هم او که میخواهم ، میفهمند که در لابلای هر سطر ، در پس هر کلمه ، حرفم چگونه

نهفته است . او که میخواهم در شروع ، یا حتی کمی پیش تر، میفهمد ،و انها که نمیخواهم

در پایان و شاید کمی بعد تر ، میفهمند.

این روزها حس میکنم که جسارت قامم کم شده و دیگر مثل قبل و قبل تر نیست . قلمم پیر شده؟

نمیدانم ، ولی هر چه هست ، انی نیست که من در پی ان هستم .

این روزها ، حرفهایم را حتی به قلمم هم نمی گوییم! با انکه قول داده که مبهم و با شباهت تمام

حرفهای نا تمام و حتی چرت و پرت گونه ، به روی تن سفید ، سیاه کند. ترس، واژه جدید من!

میترسم که از میان همین حرفهای نا تمام ، یا چرت وپرت های تمام! بفهمد و بفهمد و بفهمد...

حال مرا ... .

این روزها ، خیلی دیر به دیر صورتم را میشوییم. گاهی کسی میبند مرا ومیگوید چرا گلویت

حجیم شده است؟

این روزها دیگر بالشم گل نمیدهد ، طراوت سابق را ندارد ، و کم کم دارد بوته های گلهای

رنگارنگش خشک میشود. دیگر صبح ها چشمانم سرخ نیست . دیگر کسی در توهم مریض

 شدنم سر گردان نیست . این روزها ، مثل 1-2 سال قبل ، انگونه عجیب و گنگ نیستم.

این روزها در سکوت ، رفتارم عادیست .

راستی!این روزها کمتر با خدا دیدار میکنم ولی هنوز ، هر بار خدا ، ارام و با همان لبخند

زیبا نگاهم میکند . و بیشتر هم نگاه میکنیم همدیگر را ، و گاهی ، گاهی چند جمله کوتاه.

(سما الان رفته جشن نیمه شعبان)

پ ن:یه نوشته دیگه که 1 ساعت قبل نوشته بودم رو قرار بود بزارم ولی این رو بعد نوشتم و گذاشتم .

پ ن2: سما جان!حال اون لحظه من در این شعر قیصر نهفته است :نامی از هزار نام

15/05/88   20:18   فرهادسما 

لينك | نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت 10:28 توسط سما و فرهاد |
بدترین شب زندگی من

اینو سه سال قبل گفتم و الان رو در  خونه بابام نوشته







میسوزم از فراقت بابای مهربانم

ناگه چه زود رفتی ای نور دیدگانم

در نزد دوست رفتی آرام با دلی خوش

از دوریت پدر جان، چون برگ در خزانم



بابا

دلم خیلی تنگته

اونقدر که............دارم به کی میگم؟

خودت خوب میدونی بابا


بابا

چقدر غریبه این اسم...



حتی نمیخوام فکر اون شب رو بکنم

بابا کمکم  کن...فکرش دیوونم میکنه بابایی

لينك | نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 23:13 توسط سما و فرهاد |
سلام بر دوستان با معرفت و بی معرفت!

یک عدد سمای کووووووووووووفته و تنبل و .....مینویسد! :

چهارشنبه بعد کلی دوندگی یکی از بچه هامون، رفتیم اردوی سنگ شناسی

روز قبلش هون خانوم دونده!!! تو وقت استراحت بین کلاس مکانیک، حصیر و سبزی آورد که: بچه ها بیاید کمک سبزی فردا رو پاک کنیم.مردیم از خنده. هی حرف میزدیم. یهو در کلاس باز شد و یه آقا پسر اومد تا بخواد بگه استاد گفته.....که یهو ما رو دید که کف زمین ، سبزی به دست نشستیم! اول چشماش گرد شد، شاخاش در اومد، بعد دیگه دلشو داشت و میخندید.گفت شما اتاد دارید؟ یکی از بجه ها گفت کلاس آشپزیه...با خنده در کلاس و بست و رفت...دیگه ما منفجر شدیم.یکی از بچه ها فیلم میگرفت...یه کلیپ دوربین مخفی هم درست شد!یه دختره هم اومدو با دو تا شاخ خوشمل برگشت کلاسش.بنده خدا اشتباهی اومده بود!

معدن پاچه میانه 40 کیلومتر بعد شیرگاه. ساعت 6 بودیم دانشگاه.سر راه یک عدد معدن شناس رو هم گرفتیم بردیم!


به این صورت با یک عدد مینی بوس رفتیم به اردو!سر پیری در راه این شکلی میرفتیما!دقیقا همین شکلی! تو راه نه اینکه بچه های ما خیلی فعالن! جو گرفت و چادر یکی از بچه ها رو از این سمت تا اوووون سمت نینی بوس! وصل کردن و ...   یکی شونم این شکلی بود       

این که این شکلی بود!شوهرش سپرده بودتش به ما که کنترلش کنیم!!!

بچه ها اینقد زدن و جیغ و وییییییییغ! که تخلیه شدانرژیشون(منظور از بچه ها،آدم گنده هایی بود که کارشناسی به ما اضافه شدن و هرکدوم سن ننجون منو (یاد یکی افتادما!!!) دارن. وگرنه والا ما که همش سنگین رنگین بودیم  

7 حرکت کردیم و 10:30 رسیدیم به ورودی معدن. خیلی جاده خوشگلی داشت.استاد گفت جوونا بیان با من از کوه بریم، بقیه با مینی بوس. ما و دار و دسته گرامی که بدجوری احساس شبابی!بهمون دست داده بود رفتیم. کوهش خیلی کوه بودا!!! طبق تجربه های قبلی که تو ماسوله داشتم، سعی کردم نشینم و همیشه هم دوم یا سوم باشم. و اینکار رو هم کردم.اون آقای زمین شناس هم هی منو تشویق میکرد. میگفت ماشالا با چادر هم چه قشنگ میای بالا. گفتم اینجا که شیب نداره. یه شیبهایی رو من بالا پایین کردم که خیلی سخت تر از این بود. گفت ورزشکاریها! گفتم نه بابا...فقط مث اینا ننر نیستم!

خلاصه بعد یه ساعت رسیدیم به مقر فرماندهی!  

اوون خوش تیپها هم با آرامش داشتم استراحت میکردن تا بیایم.

راننده هم خیلی خوش اخلاق بود. به تک تکمون خدا قوت میگفت و ماشالا. هی هم فیلم میگرفت!!!!نمیدونم هدفش چی بود؟! آیا هدف شومی در سر داشت؟!!!!!!من که کلا تبدیل به یه موجود سرخپوست شدم از گرما!رفتم کوله رو ورداشتم و بند و بساط و راه افتادیم

خیلی جالب بود. اینکه از دل صخره های به این قطوری  روی، باریت،....استخراج میشد و میدیدیم خیلی قشنگ بود برامون. به صاحب معدن گفتیم حالا بگید طلا کجاس؟!!!!!!!

(پخ!!!!)12 تا 2 اونجا بودیم و نمونه های خیلی خوبی هم جمع کردیم برای آزمایشگاه. بعدش نیم ساعت با نی نی بوس رفتیم و جای همتون سبز....پیاده شدیم و از یه مسیر خیلی باریک که معلوم نبود به کجا ختم میشه(استادمون قبلا شناساییش کرده بود) رفتیم پایین...

ووووووووووووییییییییی....یه رودخونه کم عمق تقریبا....آب خیلی خنک...با سایبونی که درختا درست کرده بودن...فوق العاده بود. اگه بشه ، عکسشو میذارم.من تو اون گیر و دار هی تلاش میکردم که مسیر رو شناسایی کنم واسه سفر خونوادگیمون.نه اینکه شوهرخواهرم خیلی اهل سفره...ولی نتونستم چون خیلی پیچ و خم داشت...خلاصه حصیرا رو انداختیم و آقایون منقل و آتیش راه انداختن و خانومای خونه کباب سیخ میکردن میدادن به اونا که درست کنن. ما هم رفتیم تو آب. جورابمو در آوردم.پاچه شلوارمو یه کم زدم بالا و رفتم....خنکیش همه وجودمو گرفت.بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتن. کلی عکسای خوشمل گرفتیم و پابرهنه می دویدیم همچو آهو...یکی هم همچو قورباغه افتاد تو آب!

استاد جییییییییییییییغ کشید که بچه هاا بیاید ناهار...رفتیم.من که ماکارونی داشتم(کباب دوست ندارم)..استاد گفت خانوم فلانی! کباب نمیخوری؟گفتم نه.شاخ در آورد...آخه کجاش عجیبه؟دوس ندارم خو!
بعد ناهار جمع شدیم و همگی با هم عکس گرفتیم(راننده هم همچنان مشغول بود! آخرش فهمیدیم گوشیش تازه خریده و کیفیتش بالاس!).قراره سی دی شه و بگیریم از بچه ها.ساعت 2:30 حرکت کردیم.تخمه و دســـــــــــت دســــــــت دســــــــــــــــــت و ......تا اینکه ساعت 6 رسیدیم.یکی از دوستام گفت با (این!من اسم فرهاد رو کم میبرم ، میگم این!)قهری؟ گفتم نه.چطور؟ گفت اس ام اس نداد..عادت کردیم بهش! من: جااااااااااان؟!!!!نه آنتن نمیداد...تا گفتم 3 -4 تا اس رسید ازش ....گفت حلالزادس.کلی خندید. من : واااااااااااااااااا!!!!!خو باید اس بده دیگه!!!!.....مامی زنگ زد که میای خونه خاله؟

منم که کلا پایه!گفتم آره. رفتم...که کاش نمیرفتم

خالم مرضه. شیمی درمانی میشه. من با اینکه همیشه پیشش اهل بگو بخندم و روحیه بخش...ولی..این بار دلم ریخت..خیلی لاغر شده خالم.برگشتنی گفت سما...گفتم بله؟با خنده روسریشو داد کنار. شوکه شدم. قاطی کردم ...فقط تونستم لبخند بزنم وخداحافظی کنم و رفتم...تموم موهاش ریخته بودبغض تا شب که گریه کردم موند تو گلوم.....بچه ها، برا خالم دعا کنید...


شام بودیم خونه خواهرم و 12 برگشتیم....بعد چند تا اس، از خستگی بیهوش شدم و لا لا.....

5شنبه قرار بود بریم خونه یکی از بچه ها که من گفتم خیلی بی انصافیه/ مامی 3 روزه تنهاس.قربونش برم من صبح میرم، غروب برمیگرئم. مهمونی رو گذاشتیم شنبه ایشالا.


پ.ن : جیگی جونم با آقاییش رفته ماسوله.خوش بگذره بهشون ایشالا.

پ.ن 2: الان در حالت سر سنگینی با د  م میباشم...خو آخه جمعه چرا میری بیرون که نتونیم زیاد اس بدیم(لووووووووووووس میشویم!)


همتونو د د..

 


لينك | نوشته شده در جمعه 1388/05/09ساعت 13:4 توسط سما و فرهاد |
Copyright By darya65dmf - This Template Designed By HOTWEBS

انواع کـد هاي جديد جاوا تغيــير شکل موس